تبليغاتX
فانوسی در دل شب

فانوسی در دل شب
Memo of an Old Navigator


سلام

ساده و نا خواسته رفتیم پیش

منو ببخشین اگه بد بودم!!!

مخصوصا تو!!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 19:25 توسط old navigator |


 

 

ز سنگ از ما تندیس ساختند همانا ما ز گل تندیس

 بودیم!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 9:10 توسط old navigator |


واژه عشق در پرتو خورشید نجات دیدم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 10:58 توسط old navigator |


بوی سبز کلام را آغشته می کنم با نام مهربان ترین مهربانان که شاید به نگاه پر مهرش این نوشته رنگی بگیرد.

خلوت اتاق ، ناله ی قلم و کاغذ پاره ای که صدای تمنایش بگوش می رسد ، دل ما را رمیده ی نوشتن می کند

گر چه می داند او که نوشتن من بهانه است اما شاید این بهانه را دوست دارد.

صدای سوزه باد چون ملودی زردی از تنگنای پنجره ، پاییز را به یادم می اندازد. وای که چقدر پاییز عطر عجیبی دارد.چه تنهایی قشنگی...وقتی گامهایت را روی فرش سرخ طبیعت می گذاری چه آرامشی!!! شبها هنگام وقتی باران خود را مستانه به هر طرف می کوبد حس می کنم که آسمان در آغوش زمین آرام گرفته چون لیلی در آغوش مجنون...

و امــان...و امـــان...و امان از روزهای ابری توی کلاس مدرسه و نگاه های منتظر به گذشت یک از میان سه و نیم.

انــــــــگار ناقوس مدرسه آن گربه وحشیی است که بچه ها را چون کبوترهای امامزاده از مدرسه به پرواز در می آورد و چه پرواز زیبایی...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 16:52 توسط old navigator |


سلام

امروز تولد یک سالگی وبلاگم است

همین...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 11:43 توسط old navigator |


به نام خالق شب تاریک

به نام یکتا شایسته نام تنها

به نام نام بی نیاز او

به نام او که گوهر هر کلامیست

می نویسم در گرمای تابستان از سرمای دوستی ها

می نویسم از بازی زندگی

می نویسم از تپش ثانیه ها روی کالبد زمان

می نویسم...

دلم دستهایم را رقصان کرده است اما چه فایده که رقص دستانم روی کاغذ سودی نمی برد.نه انقلاب دل می کند و نه تازگی فکر می دهد.

می خواهم نوشته هایم را بسوزانم در آتش قلبم چون فکر می کنم شایسته این مکتب عرفانی نیستم.شاید هم نیستم و در اوهام خودم فکر می کنم هستم.آخر من فرزند همان پدری ام که به جرم خوردن آن سیب تبیعید به زمان و محکوم به محدودیت شد.

ولی اگر هستم چرا نوشته هایم بوی رفاقت نمی دهد؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 23:53 توسط old navigator |


سلام

روزقلم روبه دوست خوبم وتمام نویسنده ها تبریک می گم!!!

این هم آدرس دوست خوبم

http://khalvate-ghalam.blogfa.com

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 11:30 توسط old navigator |


در درازای جاده دگر بار کاغذی سیاه می شود با اشکهای قلم ، شاید...شاید در آن نوشته ای بنویسد که حرف دل باشد.در این طلوع درخشان میان نیزهای سنگی زمین ، چون موری که دانه بر فام گرفته می رویم.درختان از سپیدی به سفیدی آمدند و سفیدی را با خضرا آمیختن.گلهای حسود را ببین که در زیر این چترهای تناور چگونه تمنای رعنایی می کنند.ما همان گل هاییم جان برادر و بهار همان زیبا جامه زندگی.

نمی دانیم که خزان لباس شهرت را می گیرد و دلقی کهنه می دهد ما را تا شاید آن را ساتر تن و محافظ جان کنیم؟؟؟

خبر ز زمستان نداریم و گر نه مغرور نبودیم

                                                                                   29/12/86

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 13:30 توسط old navigator |


هو المعشوق

به نام او که خورشید را طلوعی ، بهار را شکوهی و هر موجودی را وجودیست.

کنج تنهایی دل از انقلاب سبز می نویسم...بنگر نقاش طبیعت را که چگونه سرخی را از لاله می جوشاند، سیاهی را ز عالم در دل بنفشه داغ می کند و سبزی را تن افزاری بر اقاقیا و چنار می پوشاند.

گل می شکفد و بلبل را نواییست ز بهر بهار... اما من را کجاست سپاسی ؟؟؟

من که اسیر و مست باده عشق زمینیم نبینم که معشوقی در فرا سوی عالم جشنی به پا کرده.

معبودا بده ما را دیده تا نا دیده نرویم

یا مولا بخشنده تر از تو ندیدم گر دادی ز رحمت دیده ای ببخش ما سرمه ای تا نهانیم بر دیدگان  

روح خواهد تا پر کشد با بال ها                      من زده اندر زمین چنگال ها

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 9:18 توسط old navigator |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 22:8 توسط old navigator |